جستجو

تماس با ما

جهت تماس با نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در امور دانشجویان ایرانی خارج از کشور از شماره تلفن های زیر استفاده نمایید :

 

021-66977001
021-66977002
021-66467700

درباره نهاد




براساس دستور رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت آيت ا... خامنه‌اي مدظله‌العالي در تاريخ 1385/4/7 براي تحقق اهداف مقدس جمهوري اسلامي در حوزه دانشجويان و استادان ايراني خارج از كشور، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در اموردانشجويان ايراني خارج از كشور تشكيل شد.

هر چند قبل از اين رهبر معظم انقلاب اسلامي دو نفر از صاحبنظران را به عنوان نماينده خود در امور دانشجويان ايراني اروپا و آمريكا و امور دانشجويان ايراني آسيا و اقيانوسيه منصوب و سالهاي متمادي با دانشجويان از نزديك ارتباط داشته‌اند اما به دليل ضرورت سياستگذاري واحد، و پيگيري نظامند مسائل دانشجويان و بالا بودن حجم امور اجرايي اين مجموعه تشكيل شد كه برخي از اهداف آن به شرح ذيل مي‌باشد:

1-    توسعه و تعميق آگاهي‌ها و علائق اسلامي دانشجويان و تبيين ارزش‌هاي اسلامي.

2-    ايجاد و گسترش فضاي معنوي و اسلامي در بين دانشجويان و رشد فضائل اخلاقي.

3-    افزايش دانش و بينش سياسي در ميان دانشجويان.

4-    حمايت و هدايت فكري تشكلهاي اسلامي دانشجويي.

5-    پاسخ به شبهات و تقويت باورهاي ديني دانشجويان.

6-    فراهم نمودن زمينه‌هاي ارتباط علمي روحانيون با دانشجويان.

7-    افزايش تعلقات ملي و انقلابي دانشجويان.


اركان نهاد

عاليترين ركن نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در امور دانشجويان ايراني خارج از كشور شوراي سياستگذاري نهاد است كه مهمترين وظيفه آن تصويب سياستها و خط مشي‌هاي ستاد و نظارت بر حسن اجراي مصوبات شورا مي‌باشد و اعضاي آن عبارتند از:

1-    معاون ارتباطات بين‌الملل دفتر مقام معظم رهبري (رئيس شورا)

2-    نمايندگان ولي فقيه در امور دانشجويان ايراني خارج از كشور

3-    رئيس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي

4-    رئيس نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاههاي كشور

5-    رئيس بنياد ملي نخبگان

6-   رئيس سازمان ملي جوانان

7-    دو نفر از شخصيت‌هاي برجسته و آشنا به مسائل دانشجويان خارج از كشور.

دومين و محوري‌ترين ركن نهاد، نمايندگان ولي فقيه هستند كه در حال حاضر حجت‌الاسلام والمسلمين دكتر اژه‌اي نماينده محترم ولي فقيه در امور دانشجويان ايراني اروپا و حجت‌الاسلام والمسلمين آقاي نظام‌زاده، نماينده محترم ولي فقيه در امور دانشجويان ايراني آسيا و اقيانوسيه حضور دارند.

سومين ركن نهاد كه به عبارتي ركن تشكيلاتي، اجرايي نهاد مي باشد، دبيرخانه نمايندگي مقام معظم رهبري است، كه با هدايت نمايندگان مقام معظم رهبري وظيفه اجرايي كردن مصوبات شوراي سياستگزاري نهاد را بعهده دارد و توسط رئيس شورا منصوب مي‌شود. نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري داراي دو معاونت فرهنگي اجتماعي و پژوهشي اطلاع رساني است.


وظايف معاونت فرهنگي اجتماعي

1-    كمك به برگزاري همايش‌هاي فرهنگي و علمي

2-    اعزام سخنران براي جلسات و مناسبات

3-    اعزام مبلغ براي مناسبت‌هاي اسلامي و ملي.

4-    حمايت مادي و معنوي از فعاليت‌هاي تشكل‌ها و انجمن‌هاي علمي دانشجويي.

5-    شناسايي دانشجويان متدين و فعال فرهنگي و كمك به تحصيل آنان در خارج از كشور.

6-    تداوم ارتباط و حمايت از دانشجويان فارغ‌التحصيل جهت استفاده بهينه از تخصص آنان در كشور.

7-   ايجاد زمينه مشاركت دانشجويان در برنامه‌هاي فرهنگي، اجتماعي و سياسي سراسري دانشجويان از قبيل جشن‌هاي ازدواج دانشجويي، عمره دانشجويي، مسابقات قرآن و نهج‌البلاغه و ...

8-    زمينه سازي ارتباط دانشجويان جهان اسلام.

9-     برگزاري اردوهاي فرهنگي، سياسي و علمي براي دانشجويان و خانواده آنان.

10-   زمينه‌ سازي براي دانشجويان داراي انگيزه ديني براي انجام فعاليت‌هاي اسلامي

11-   ايجاد بسترهاي مناسب براي افزايش تعلقات ملي و انقلابي و روحيه خدمت به كشور.



وظايف معاونت پژوهشي و اطلاع رساني

1-    راه اندازي پايگاه اطلاع رساني ويژه دانشجويان ايراني خارج از كشور.

2-    راه اندازي نشريه ويژه دانشجويان خارج از كشور

3-    برگزاري همايش‌هاي تخصصي متناسب با نيازها با مشاركت دانشجويان.

4-    پاسخ به سوالات دانشجويان و ارايه مشاوره در زمينه‌هاي فرهنگي-سياسي- اعتقادي با استفاده از ابزارهاي مناسب از قبيل درج پاسخ در پايگاه اطلاع رساني با سيستم پاسخگويي آف/آن لاين، انتشار كتابچه‌هاي ويژه پرسش و پاسخ و ...

5-    انجام مطالعات استراتژيك، بنيادي، نياز سنجي و نگرش سنجي جامعه دانشجويي خارج از كشور

6-    انجام پژوهش‌هاي لازم و تامين محتوا براي فعاليت‌هاي تبليغي دانشجويان در خارج از كشور.

7-    شناسايي و تقدير و جذب دانشجويان نخبه خارج از كشور.

8-    بررسي اوضاع فرهنگي- اعتقادي و سياسي دانشجويان خارج از كشور.

9-    اطلاع رساني پيرامون پيشرفت‌هاي علمي كشور به دانشجويان خارج از كشور.

گفت‌وگو با محمد‌علی علومی00 نظر

گفت‌وگو با محمد‌علی علومی
شانزده سال قبل یکی از دوستانم، یک رمان به من هدیه داد. رمان «آذرستان» را. و گفت این رمان معرکه است. این را بخوان. وقتی رمان تمام شد، علاقه‌ی من به این نویسنده خیلی زیادتر شد. فکر می‌کردم با وجود بزرگی مثل او حتما شاهد یک انقلاب بزرگ در عرصه‌ی رمان خواهیم بود. بعدها که با محمد‌علی علومی رفیق شدم، فهمیدم که تمام هنر این نویسنده‌ی مهربان بمی، در مقابل انسانیتش هیچی نیست. علومی قبل از نویسندگی به یک آرامش خاص رسیده است. آرامشی که از فهم دقیق و درست جهان و هستی ناشی شده است. بزرگ‌وار است و بزرگ‌منش. و تمام مشکلاتی که هر روز با آن دست‌و‌پنجه نرم می‌کند، ذره‌ای از این بزرگی نکاسته است. در این مصاحبه هم از هیچ شیوه‌ای که رسم کار ماست استفاده نکرده‌ام. تنها خواسته‌ام شما را هر چه‌قدر که ممکن است با این مهربان‌ترین نویسنده‌ی ایران آشنا کنم.

 

 

برای کسی که می‌خواهد به جهان علومی راه پیدا کند، همیشه این سوال مطرح است که چرا اولین اثری که از این نویسنده منتشر شده، یک کار جدی، به نام «آذرستان» است، که اتفاقا با بازخورد بسیار خوبی مواجهه می‌شود، بعد محمدعلی علومی به یک‌باره به عالم طنز روی ‌می‌آورد؟ و سه رمان جدی در این عرصه منتشر می‌کند؟ و بعد دوباره به همان عوالم آذرستان بازگشت می‌کند؟

به شتر گفتند، چرا گردنت کجه، گفت: «چه کار من مثل همه‌کسه». منطقی نیست. چون جهان ما بی‌منطقه. در این جهان، طنز و تراژدی دوش به دوش هم به پیش می‌روند. نمی‌توان هیچ وجه مشخصی برای آن در نظر گرفت. یک طنزپرداز انگیسی می‌گوید: «جهان ما این‌قدر به هم ریخته است، که مشکل می‌توان طنز ننوشت. نه این‌که مشکل می‌توان طنز نوشت!». چون هیچ چیز بر قرار و مدار ثابت و مالوف خود نیست. خود جهان هم در یک مرحله‌ی گذار است. قرن بیستم، قرن آزمایشگاه نظریات اجتماعی بود. و آغاز قرن بیست‌و‌یکم با سردرگمی همراه است. قرن بیستم، آزمایشگاهی بود که فاشیزم هیتلری جلوه کرد. در ایران هم پیروانی داشت. سوسیالیزم روسی و دولتی در چین و شوروی خیلی‌ها را مجذوب خود کرد، ولی عملا به دیکتاتوری پادگانی تبدیل شد. نتیجه سرخوردگی بسیاری دیگر بود. که چه بسا فکر می‌کردند که این سوسیالیزم همان آرمانی است که مردمان را به سرمنزل مقصود می‌رساند. آن‌چنان‌که مثلا فرخی یزدی ما می‌گوید: «دنیا باید که سوسیالزیم شود تا در خور زندگی و زیست شود».

 دموکراسی لیبرالی در دوره‌ی مصدق چه‌قدر از افراد را مجذوب خود کرد، ولی عملا به هیروشیما و ناکازاکی منتج شد. یعنی بشر در قرن بیستم مصایب بسیاری را در این آزمایشگاه تفکرات بشری متحمل شد. و سرگردان‌تر و سردرگم‌تر از همه‌ی دوران‌های تاریخی وارد قرن بیست‌ویکم شد. قذافی در جنگ با استعمار یک قهرمان بود، ولی بلافاصله بعد از به‌قدرت رسیدن تبدیل به یک پدرسالار می‌شود. تبدیل به دیکتاتوری می‌شود که جز خود، هیچ‌کسی را نمی‌بیند. صدام درست که جنایت‌کار بود ولی در ابتدا با استعمار انگلستان در جنگ بود، همین فرد وقتی به قدرت می‌رسد، مبدل به یک خون‌خوار می‌شود. پس سردرگمی نه خاصه‌ی ملت ما، بلکه یک امر جهانی است. و پرواضح است که زیست در این دنیا، تراژدی و طنز را توامان با خود به دنبال دارد. جز این‌که این مقوله به نوعی در زندگی خود من از همان ابتدا وجود داشته؛ - این‌قدر کارهای خنده‌آور انجام دادم- بزرگترین کار خنده‌آوری که من انجام دادم دوره‌ای که من در کنکور شرکت کردم، دوره‌ای بود که کنکور سراسری برگزار می‌شد. یعنی این منطقه‌بندی فی‌المثل نبود. ما در بم با دبیرستان البرز مسابقه می‌دادیم. خوب من شاگرد نوزدم کنکور سراسری شدم و خیلی در بم مشهور شدم. آن‌چنان‌که وقتی برادرم از توی خیابان رد می‌شد، همه نشانش می‌دادند و می‌گفتند این برادر محمد‌علی است. بعد، مثل دن‌کیشوت که به راه افتاد که جهان را پر از عدالت و داد و به داد یتیمان برسد، و جهان را به رستگاری برساند، به جای این‌که بروم در دانشکده‌ی هنرهای زیبا نقاشی بخوانم- نقاش خوبی بودم- زدم علوم سیاسی؛ خوب بعدا فهمیدم که چقدر خنده‌آور بود که فکر می‌کردم سیاسی‌ام. بعد هم عاشق شدم و ازدواج کردم و یک زن(یک انسان) دیگر را که می‌توانست، خوش‌بخت باشد، مثل خودم بدبخت کردم. به هر حال من کار خنده‌آور زیاد انجام دادم. زیاد. زیاد. زیاد. این‌قدر که خودم می‌فهم یکی دارد سرم را کلاه می‌گذارد. کلاه از سرم برمی‌دارد، ولی هیچی نمی‌گم. می‌گم، اینم مثل بقیه؛ تمام کارای ما مضحکه. بنابراین من فکر می‌کنم اگر طنز نویس بتواند از خودش فاصله بگیرد، و به کردار خودش بخندند، آن‌وقت می‌تواند به کردار اجتماع هم بخندد. چون همه‌مان خود محور هستیم و این طبیعت بشر است که برای خودش حساب خاص باز می‌کند. شما نگاه کنید اگر طرف شهری است، برای روستایی قیافه می‌گیرد؛ و اگرروستایی باشد، برای کوهی قیافه می‌گیرد. اگر شیعه باشد، برای سنی. اگر سنی باشد، برای شیعه قیافه می‌گیرد. بعد آن‌ وقت عرفایی پیدا می‌شوند که به تمام این منیت‌ها می‌خندند. که منی در کار نیست. منتها رسیدن به این اشراف و این از بالا نگاه کردن یک رگه‌ی قدرت‌مندی از رندی و قلندی می‌خواهد. که شیشه‌ی نام و ننگ بر سنگ زنی. یعنی برای کائنات و جهان اتفاقا راحت‌تره اگر نباشیم. آلودگی صوتی کم‌تری ایجاد می‌شود. گاو و گوسفند کم‌تری کشته می‌شوند.

چرا این‌قدر غم. محمد‌علی علومی وقتی غمگین می‌شود، آدم نمی‌تواند از گریه سرباز بزند؟ اما چرا این تلخی در آثار خودتان نیست؟

عباس ببین، مهربانی خودت و سرگذشت‌های مشترک باعث می‌شه که غمگین بشی. متاثر بشی. در تورات جمله‌ای است که می‌گوید:« تو بیگانگان را می‌شناسی برای آن‌که خودت هم غریبی.» بنابراین آدم‌های غریب هم‌دیگر را می‌شناسند. برای این‌که سرگذشت‌های مشترک و رنج‌های مشترک دارند. اما من خیلی در طنز اتفاقا سعی می‌کنم که بخندم. یعنی اگر تلخ گفته بشه، پس موفق نبودم در طنز و توفیقی حاصل نکردم. یعنی در آثارم سعی کرده‌ام، طنز و تراژدی را توامان به پیش ببرم. اگر در این کار توفیق نداشتم، پس باید یک بازبینی در خودم داشته باشم.

محمد علی علومی به گواه آثارش البته از این ماجرا سربلند به‌در آمده. حتی در اولین اثرش- آذرستان- که تراژدی به ظاهر تلخی است، اما سعی کرده با دماندن روح حماسه این تلخی را شیرین کند و نصیب مردم نکند. و این رمان یکی از بهترین رمان‌هایی است که به نظر من تا الان نوشته شده؟

کافکا کارهاش را چاپ نمی‌کرد، چرا که معتقد بود مردمان زمانه‌‌اش به اندازه‌ی کافی درگیر بن‌بست هستند  بنابراین می‌گفت: «این مرثیه‌های من درباب هستی بهتر است که چاپ نشوند.» یک نوع انسان دوستی مخصوص به خود داشت. منتها واقعیت این است که یک انسان جهان سومی که پرورده‌ی شرایطی است که وطن برایش مهم بود، انسان برایش مهم بود، عدالت و شعارهایی که داده می‌شد، یک‌باره به شرایطی پرتاب می‌شود، که ظاهر یک چیز است و باطن چیز دیگر. این فرد یا باید منزوی بشود یا باید بگرید و یا باید معتاد شود و یا باید بخندد. من فکر می‌کنم اگر بتوانیم یک تصویری از جهان خودمان ارائه بدهیم که فی‌الذاته تراژدی است، اما به شکل مضحک و خنده‌آور؛ آن‌وقت، این همراهی طنز و تراژدی می‌تواند موفقیتی را در معرفی این جهان به‌خصوص فراهم آورد. مثلا در «مرگ قسطی» سلین، دنیا همین‌طوری تصویر می‌شود. تلخی را نمی‌شود از دنیا گرفت. حافظ می‌گوید: «کی شعر تَر انگیزد خاطر که حزین باشد/ یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد.» و یا در جای دیگر می‌فرماید: «در میخانه ببستند خدایا مپسند/ که در خانه‌ی تزویر و ریا بگشایند.» یک تصویر خنده‌آور، مضحک ولی واقعی ارائه می‌دهد که آدم کارکرد طنز فخیم را هم در شعر حافظ می‌بیند. اصلا دوره‌های گذار دوره‌های طنزند. در جهان، وقتی که جهان فئودالیته نابود شد یا در آستانه نابودی بود، نیچه پیدا می‌شود که در «چنین گفت زرتشت»، خیلی جاها با طنز دارد نگاه می‌کند. وقتی که کشیشان، هنرمندان، دولت‌مردان و روشن‌فکران، یا... را نقد می‌کند؛ در خیلی جاها ما رگه‌های طنز درست را در این کتاب می‌بینیم. در آثارکافکا، در مسخ، درقصر، در محاکمه و..، باز رگه‌های طنز موقعیت را می‌بینیم. یارو تبدیل به حشره می‌شود و در عین حال، زود می‌خواهد خود را به تجارت‌خانه برساند که نکند از کار، بی‌کار شود. موقعیت‌هایی خنده‌آور که تراژدی هم بارشان است. یا یارو محاکمه می‌شود، اما خودش هم نمی‌داند جرمش چیست. هیچ‌کس هم نمی‌داند جرمش چیست. ولی باید محاکمه بشود. این موقعیت‌ها خنده‌آورند، ولی تراژدی هستند. چون واقعی هستند. در ایران هم همین‌طوری است. طنز جدید از دوره‌ی مشروطه دربرابر اشرافیت پوسیده‌ا‌ی که هیچ کارکردی نداشت؛ شکل گرفت. که هیچ چیزی نداشت، ولی به خونش افتخار می‌کرد. که ما نژادمون فلانه. چه مقاومت‌های وحشتناکی هم داشت، «امیر کبیر» را از بین می‌برند، که منافع همین‌ها را در خطر انداخته بود. بعد در مشروطه می‌بینید که چقدر طنز جدی در ایران هم پیدا می‌شود. و چقدر قدرتمند. «چرند‌و‌پرند» هنوز هم بدیل ندارد. جلی‌محمد غلام‌زاده، ملا‌نصرالدین، بعد، عمران صلاحی، ادامه‌ی طبیعی نسیم شمال است، چون جهان قدیم در جدال با جهان جدید بود. جهان قدیم مردم را رعیت حساب می‌کرد که هیچ حقی ندارند. جهان جدید با مشروطه، مردم را صاحب حقوق می‌دانست. تصادم این جهان قدیم با جدید، منجر به طنزهای اجتماعی شد که هنوز هم مقام استادی آن استادان حفظ شده.

استاد چه عاملی سبب شده که در آثار نوابغ هر نسل، مثل بهرام صادقی، یا در جهان مثل چخوف، مثل گوگول، یا دیگران طنز این‌قدر جدی است، به عبارت دیگر می‌توان چنین اندیشید که در آثار نویسندگانی که خیلی تلخ می‌نویسند، هیچ نبوغی نیست؟ خودم نظرم این است که طنز با نبوغ ارتباط مستقیم دارد، نظر شما چیست؟

قبول دارم. اما بعد از مغول فرهنگ ما این‌قدر با گریه، با تقدیر‌گرایی و با انزوا، خو‌گرفته که مشخصه‌ی فرهنگ ما شده است. از مغول به این‌طرف این وجه قوت پیدا کرد که شد ممیزه‌ی فرهنگی ما. حالا اگر بخواهیم همین‌ها را بدون خلاقیت بنویسیم، که کاری انجام نشده. خیلی راحت می‌شود مردم ایران را گریاند. اما خنده کار دشواری است. شکی نیست. آن‌وقت یک چیزی هم هست. ایران سرزمین نابغه‌کشی است. دلیلش هم این است که عامه‌ی مردم تربیت یافته‌ی فرهنگ شفاهی هستند. یعنی ترجیح‌شان این است که یک چیزی گفته شود، و این‌ها مستمع باشند. این درست که ما در تاریخ کهن فرهنگ‌ساز بودیم. و به قول «هگل» اولین امپراتوری بزرگ جهان را ما ساخته‌ایم، اما از رنسانس، به قول «اکتاویوپاز» یک جهان، تبدیل به چندین جهان شده است، یعنی جهان ارباب‌رعیتی هست، جهان سنتی هست، جهان فئودالی هست، جهان مدرن و فرا‌مدرن هم هست، ما در هیچ‌کدام از این‌ها جایگاه نداریم. ملغمه‌ای از همه‌ی این‌هاییم. جهان عشایری داریم، جهان قبیله‌ای داریم، جهان شهری داریم. یعنی وقتی می‌گوییم جهان شهری، می‌بینیم که یک جهانِ شهری قوت‌مند وجود دارد که اروپاییان با احتیاط به آن نزدیک می‌شوند. ولی در این‌جا دارند، زندگی می‌کنند. این آشفتگی و پریشانی در کنار این‌که ما کم‌تر تولید علم داریم، در عالم نظر هم شارح فلسفه‌ایم، فلسفه‌ی دیگران را شرح می‌دهیم. و توده‌ی مردم هم گرفتار یومیه هستند. و این در حالی است که در رستورانِ گردان برج میلاد، یک بستنی 600 هزار تومان به‌فروش می‌رسد. مثلا هر سه تای ما هم حرفه‌ایم؛ اگر قرار بود که از این اختلاس 3000 میلیارد تومنی، 500 میلیون نصیب ما می‌شد، تا عمر داشتیم اصلا غم نداشتیم. تا عمر داشتیم همش راه می‌رفتیم، سوت می‌زدیم، بشکن می‌زدیم. منتها دست‌مون به جایی بند نیست و این توفیق اجباری نصیب ما شده که دل‌بسته‌ی این دنیا هم نیستیم. قدیمیا خودشون را مجزا می‌کردند از جهان و می‌رفتند ریاضت می‌کشیدند. خدا را صد‌هزار بار شکر که اگر این دنیا را نداریم، با قید هزاران تردید؛ آن دنیا را هم احتمالا نداریم. عبید جمله‌ای دارد که از یک نفر سوال می‌پرسند که چه‌طور زنده‌ای؛ می‌گوید: «نه آن‌جوری که خدا می‌خواهد، نه آن‌جوری که شیطان می‌خواهد، نه آن‌جوری که خود می‌خواهم.» گفت: این چطور می‌شود؛ پاسخ داد: «شیطان می‌خواهد کاملا کافر باشم، که نیستم، خدا می‌خواهد کاملا عابد باشم، که نیستم، خودم می‌خواهم شاد باشم و پول‌دارباشم که نیستم.» بنابراین جوری زندگی می‌کنم که نه شیطان می‌پسندد، نه خدا می‌پسندد، خودم هم که نمی‌پسندم. ما دقیقا مصداق این لطیفه‌ی عبیدیم. به هر حال هستم. آن یکی گفت: «هستم اگر می‌روم». به هر حال هستم. هستم. همین‌جا هستم. جایی هم نمی‌روم. معیارهای اخلاقی این‌قدر پایین آمده که یک وقت انسان شریف کسی بود که به مردم کمک می‌کرد، حالا همین که ما کسی را اذیت نمی‌کنیم لابد خوبیم.

■ استاد برخورد یک طنز‌پرداز با تراژدی برایم خیلی جالب است. یکی از دوستان در واقعه‌ی بم تعریف می‌کرد که آقای علومی در حین این‌که خیلی از عزیزانش را در بم از دست داده بود، و داشت خانواده‌اش را از زیر خاک بیرون می‌آورد، بعد وقتی که یکی از دوستان کرمانی را که برای کمک آمده بود، می‌بیند، دست از کار می‌کشد، و با خنده به او می‌گوید، حسن ببین ما دیگه یتیم شدیم؟

یک چیزایی است که فرهنگ قومی است، یک چیزایی هست که فرهنگ ملی است. ما مردمانی هستیم که در تراژدی زندگی کرده‌ایم. تراژدی طبیعت، در بم طبیعت بی‌رحم بود. من یک وقتی با 5 هزار تومان، ایران را گشتم. دیدم طبیعت در کردستان و شمال حداقل به مردم آن منطقه لطف دارد. در منطقه‌ی کویر طبیعت واقعا لطف ندارد. از موجوداتی مثل مار که در افسانه‌ها تبدیل به اژدها می‌شوند، تا این‌که اگر کسی گم بشود حتما کویر می‌زندش و کشته می‌شود، آن‌وقت این اجداد و نیاکان ما از این برهوت کویر بوستان و گلستان ساخته‌اند و در آن زندگی کرده‌اند، از جهنم زندگی در می‌آوردند. حالا دعوای ملوک‌الطوایفی بوده- آن دیگر برای همه‌ی ایران است- حمله‌ی اسکندر، مغول، عرب، تیمور،  تهاجمات داخلی- اما نیاکان ما واندادند، زندگی را ارجمند می‌دانستند، چیزی افزودند بر زندگی، و این افزودن بر زندگی را ارزش می‌دانستند. ارزش دینی حساب می‌شد. یعنی نیاکان ما در جدال بین «اهریمن» و «اهورا» معتقد بودند: «اگر کار نیکی انجام شود، مبارزه همین است.» با انزوا، که بعدها در بسیاری از شعبات عرفان وارد شد مخالف بودند، چون دین زرتشت یک دین اجتماعی بود، چنان‌که در عرفان شیعی هم این مسئله وجود دارد، که می‌گوید عبادت به این نیست که انزوا پیشه کنید، همین که با مردم ارتباط داشته باشی و لحظه‌ای از یاد خدا غافل نباشی، همین خداشناسی است. یا توصیه‌ای که پیامبر اکرم(ص) درباره‌ی کار دارد. به هر حال تراژدی اتفاق می‌افتد. مگر ما کم دیدیم. و از همین اجداد‌مان آموخته‌ایم که در هنگام برخورد با سختی بهتر این است که اطرافیان‌تان را از غم بیرون بیاورید. حال خودتان هم بهتر می‌شود. نمی‌دانم شاید از فرط اندوه است که آدم می‌خندد.

استاد به آثارتان برگردیم. چه شده است که محمد‌علی علومی بعد از نگارش اولین رمانش آذرستان، یک‌باره به طنز روی می‌آورد. و سه کتاب «شاهنشاه در کوچه‌ی دلگشا»، «وقایع‌نگاری بن‌لادن» و «من نوکر صدامم» را می‌نویسد و دوباره با «ظلمات»، «پری‌باد» و ... به همان عوالم بازگشت می‌کند؟

ما یک سنت داستان‌نویسی بسیار قدیم و قوی داریم، «شاهنامه»، «خمسه‌ی نظامی»، «هزارویک شب»، و آثار درجه‌ی دو مثل «امیر ارسلان»، مثل «سمعک‌عیار»، یک سنت داستان‌گویی در سنت شفایی هم داریم، در بیان نقال‌های ما سهراب کشی، این‌قدر برای مخاطب جذاب است که ممکن است همین نقال این داستان را تا چندین جلسه طول بدهد. حالا ابزار ما برای خلق داستان به شیوه‌ی قدما، یک، کلمه است، دوم تاثیر‌گذاری عاطفی است. و سوم فرهنگ قدیم که هستی‌شناسی آن هم مشخص است و این هستی‌شناسی در استعاره و شعرها بیان شده، و در فضاهای تمثیلی و اسطوره بیان شده است. آذرستان آزمایشی بود در سنت داستان‌نویسی قدیم. یعنی آیا ما می‌توانیم داستانی مثل داستان «سمعک عیار» داشته باشیم. مشخص شد که می‌شود. مخاطب فرهیخته را جذب می‌کند؛ مخاطب عام را هم جذب می‌کند. برای همین ادامه‌اش به ظلمات رسید که همین تراژدی‌ها، منتها به شکلی نوتر- اگر آذرستان رمانس بود؛ چنان‌که خسرو شیرین هم رمانس است- در ظلمات به رمان به مفهوم جدید نزدیک‌تر شد. بسیار گفته می‌شود که ما صاحب فرهنگ قدیم هستیم؛ ولی راه‌هایی که بتوان این فرهنگ را در جهان مدرن اجرا کرد، کدام است؟. ورود به این مقولات البته سبب می‌شود که انسان تک‌وتنها شود و حمایت معنوی از هیچ‌جایی نسبت به او صورت نگیرد و چه بسا، البته قطع شود. چون بخش فعال و تولید‌گر کتاب چند گروه بیشتر نیستند، یک گروه به نظر من شبه‌روشن‌فکرند. بین دهخدای روشن‌فکر، میرزاده‌ی عشقی، عارف قزوینی دکتر شریعتی و... با شبه روشن‌فکر فرق هست. روشن‌فکران افتخار هر ملت و کشوری هستند.در این شکی نیست. این شبهه روشن‌فکری البته مختص به ایران نیست، و در همه‌ی کشورها وجود دارند، که وجهه‌ی مشخصه‌ی همه‌ی آن‌ها این است که مانند نیاکان خود شیفته‌اند، خرد‌ورزی را کنار گذاشته‌اند، عقلانیت را کنار گذاشته‌اند و تنها منبع شیفتگی منتقل شده به جهان قدرتمند غرب. مُد. از پوشاک تا مُد خلقِ اثر. و نگاه می‌کنند که چه چیزی مُد می‌شود با مُد رفتار می‌کنند؛ و معمولا هم جواب نمی‌دهد.

اما مثل این‌که در بعضی وقت‌ها جواب هم می‌گیرند؟

نه! نه! نه!. ما خیلی‌ وقت‌ها می‌شنیدیم که فلانی رفته در فلان دانشگاه آمریکا سخنرانی کرده، اما بعدها فهمیدیم که بابا این سالن‌ها را دانشگاه‌های آن کشور، مثل ایران خودمان کرایه می‌دهند. هر کس پول دارد، می‌تواند و برود این سالن‌ها را کرایه بگیرد. یا مثلا وقتی آدم می‌خواند که فلانی افتخار می‌کرد که من در همان کافه‌ای که ژان‌پل سارتر قهوه می‌خورد، من هم در همان قهوه‌خانه می‌رفتم و قهوه می‌خوردم؛ که بهرام صادقی از قول یکی از شخصیت‌های داستانش این را دست می‌اندازد، می‌گه « من رفتم از سارتر پرسیدم که تو راست می‌گویی یا کامو. و سارتر جواب می‌دهد: من راست می‌گویم و کامو درست‌تر.»

استاد این‌ها یک وابستگی طبقاتی هم دارند؟

جامعه‌ی ما هنوز اسطوره‌ای نگاه می‌کند. سیاه و سفید. بد یا خوب. طیف خاکستری وجود ندارد. خوب را همیشه به خودمان نسبت می‌دهیم و بد البته طرف مقابل. بنابراین خیلی وقت‌ها همین شبهه روشن‌فکرها را می‌بینیم که مثلا یک مجله در اختیار دارد و فوری می‌گوید که دوستانم را بیاورم و بقیه را طرد کنم. یا باند رقیب را بزنیم، یا حذف کنیم. یعنی در همان دفتر کوچک خودش نوعی دیکتاتوری ایجاد می‌کند. و این دلیل این است که این نگاه اسطوره‌ای از ما جدا نشده. این مبتلابه جامعه‌ی ماست. انجیل می‌گوید: « آن‌که غربال به دست دارد از پشت سر می‌آید.» و تنها راه‌حل به‌دست زمان است.

در کتاب بعدی شما در «شاهنشاه در کوچه‌ی دلگشا» شما یک دیکتاتور را نقد می‌کنید؛ ولی نگاه پر از شادی و سرزندگی است؟ ویا در کتاب «وقایع نگاری بن لادن» و «من نوکر صدامم»، باز همین نگاه جریان دارد؟ این تفاوت نگاه از کجا ناشی می‌شود؟

شاید این به‌خاطر آنارشیست بودن خود من هست. آنارشیست نه به معنی هرج‌ و مرج. به معنی این‌که هیچ مرجع قدرتی را انسان به رسیمت نشناسد. و به عبارتی تا نزدیک بشود به معنای همان رندی حافظ. دیکتاتورها براساس تبلیغات پیرامونیان‌شان تافته‌ی جدا بافته از دیگرانند. از قدیم هم همین‌طور بودند؛ مثلا شاهان ساسانی اجازه نمی‌داند ملت از یک حدود معین به آن‌ها نزدیک‌تر بشوند. چون اگر قرار بود مردم هر روزه ببیندشان، دیگر اُبهتی باقی نمی‌ماند. دستگاه تبلیغات همان دوره متناسب با همان اثر، تصویری از دیکتاتور بر می‌ساخته که قابل دست‌یافتن نیست. غیر قابل دست‌رسی جلوه می‌کند. ولی همین دیکتاتور انسان است. در قران تعبیری طنز‌‌‌‌آمیز نسبت به حضرت عیسی و مریم وجود دارد که به نصارا می‌فرماید: «که اگر این‌ها پسر خدا و همسر خدایند؛ خوب این‌ها غذا می‌خورند.» خوب وقتی انسان غذا می‌خورد طبیعی است که فعل و انفعالاتی انجام می‌شود. دیکتاتورها هم همین‌طورند. دیکتاتورها مریض می‌شوند، اسهال می‌گیرند، یبوست می‌گیرند، افسرده می‌شوند، اگر زن‌شان قهر بکند، ناراحت می‌شوند و اتفاقا حساسیت‌شان در این‌باره از آدم‌های عادی بیشتر است. هیتلر، وقتی دید که مردم آلمان در زمانی که برلین داشت به دست روس‌ها فتح می‌شد، از او طرف‌داری نمی‌کنند، واقعا گفته بود انگار، که اگر پیش‌تر می‌دانستم، تمام مردم برلن را قتل‌عام می‌کردم. چون تصور می‌کرد، همه مجذوب او هستند. مردم عادی می‌دانند که کسی نه مجذوب‌شان است، نه مرعوب‌شان است، اگر حتی بچه‌هاشان دوست‌شان دارند به خاطر این‌که برایشان غذا و پوشاک تهیه می‌کند. کسی هم از آن‌ها نمی ترسد. حالا اگر به دیکتاتور در شرایط عادی نگاه بکنیم، درست مثل همان نگاهی که چارلی‌چاپلین به هیتلر در فیلم دیکتاتور بزرگ دارد؛ دیکتاتور را یک انسان عادی می‌بینیم. با تمام معایبی که اتفاقا یک انسان عادی ندارد. بنابراین جز با زبان طنز، و با بیان شوخ و شنگ نمی‌توانیم با این‌چنین موجودی مواجه شویم. به‌ خاطر همین در شاهنشاه در کوچه‌ی دلگشا می‌بینیم که همش می‌گوید ما. ما این‌چنین کردیم. ما این‌کار را کردیم. ما آن کار را کردیم و نویسنده هم از ترس می‌گوید ما!.

در رمان ظلمات به نظر می‌رسد که با وجودی که  روایت بر یک پایه‌ی منطقی بنا شده، اما با توجه به فضای داستان، که از روایت‌های موازی در آن استفاده می‌شود، به نظر می‌رسد که در نهایت بسیاری از سوالات در ذهن مخاطب بی‌پاسخ می‌ماند؟ آیا این ماجرا از خاصیت کویر است؟

من دفاعی ندارم. ولی می‌شود توجیه کرد که همین ماجرا در رمان «درخت انجیر معابد» هم وجود دارد و به ‌نظر می‌رسد که هم‌زمان دو داستان از سوی نویسنده روایت می‌شود. یعنی یک فضای رئال که فرامرز آذرباد قهرمان آن است، و یک فضای سورئال، فراواقع و وهمی که درخت انجیر معابد را توضیح می‌دهد. پرواضح است که این دو فضا با هم چِفت نمی‌شوند. در ظلمات هم همین اتفاق می‌افتد.

اما این داستان بسیار عقلانی‌تر از درخت انجیر معابد است. یعنی یک فضای عقلانی در روایت این داستان حکم‌فرماست؟ این ماجرا به نوعی با کارهای طنز شما که به ظاهر تاریخی است اما چندان ربطی به تاریخ ندارد هماهنگ است. این‌طور نیست؟

کارهای من و به خصوص کارهای طنز من بیشتر در فضای سورئال است که نسل گذشته‌ی ما به شدت در این فضای سورئال زندگی می‌کردند. پدربزرگ من، یک ذهن بسیار خلاقی داشت. داستان‌گو بود. واقعا به جد معتقد بود که هیتلر بچه‌ی کرمان بود. بعد می‌گفت: (من راهنمایی درسمی‌خواندم) هیتلر به سن تو بود؛ پدرش سر چهارسوی بازار کرمان دکان لحیم‌گری داشت. چایی هم نمی‌آورد.  اگر هم می‌آورد، یک پس گردنی هم بهش می‌زدیم. تا این‌که رفت آلمان، خبری ازش نداشتیم، تا این‌که آقای جعفری که با‌سواد تاریخ بود، یک قفلی را آورد پیش من، که به من گفت: آقا میرزا ببین این هیتلر رفته آلمان و این قفل‌ها را ساخته. روش را هم نگاه کن، نوشته شده « ساخت کرمان». می‌گفت: «می‌خواست تمام دنیا را تسخیر کند، اما بلشویک‌ها نگذاشتند.» یا می‌گفت ماهیان در دریا همان زندگی را دارند که آدم‌ها دارند. شهر دارند. زن‌وبچه دارند. سرکار می‌روند. می‌آیند. شاه دارند و ...

■ و به عنوان آخرین سوال، دوست داریم هر چی دل‌تان می‌خواهد بگویید؟

می‌خواهم آگهی عام بدهم که جماعت: من دستی در رمالی دارم. معمولا طلسماتی که می‌نویسم برعکس جواب می‌دهد، ولی امیدوارم از این به بعد درست جواب بدهد. بنابراین بهترین کار برای کسانی که نویسنده‌اند؛ شاعرند؛ اما غم نان دارد داغانشان می‌کند. همین رمالی است. بالاخره از این دعا‌نویس‌های بی‌سواد که بهتر می‌نویسند. بنابراین ازهمین‌جا من دارم می‌گویم، هر که هر گرفتاری که دارد، به من مراجعه کند. فورا با یک طلسم آن هم با قیمت مناسب، رفع و رجوعش می‌کنم. دوباره تاکید می‌کنم، تضمین نمی‌کنم که حتما جواب بگیرد. چون بعضی وقت‌ها جواب عکس می‌دهد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط

پربازدیدترین

نظرات ( 0 )

نظر شما